elaheashegh

elaheashegh

http://elaheashegh.persianblog.ir

الهه عشق

الهه عشق

الهه عشق

جملاتی از بزرگان

وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد میل عمیقی به مرگ در وجودش می دود.          پائولوکوئیلو

آنچه برای ما ذخیره می شود روش ما برای عشق ورزیدن به همنوع است.          پائولوکوئیلو

خدایا رحم کن بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را به خود حرام می کنند.          پائولوکوئیلو

عشق یگانه زبان موثر برای ترجمه ی درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.          پائولوکوئیلو

تنها شیوه ی خداوند برای مجازات این است که شخصی را که مانع یک کردار عاشقانه می شود وادار می کند آن را ادامه دهد.          پائولوکوئیلو

وقتی عاشق باشیم همیشه سعی می کنیم بهتر از آنچه هستیم بشویم.          پائولوکوئیلو

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی.          کریستوفرمارلو

هر چه بیشتر فضای شاد و مهر آمیزی در مسیر روابط خود و دیگران پدید آورید روابطی زیباتر دلپذیر تر و رضایت بخش تر خواهید داشت.          وین دایر

آنکه همنوع خود را دوست دارد همواره این حس را در خود تقوییت می کند و آنکه بد خواه همنوع خویش است پیوسته این آتش را در دل می افروزد.          کنفوسیوس

چون منصور حلاج را بردند تا بردار کشند یکی از یارانش گریان پرسید عشق چیست؟منصور لبخندی زد و گفت :امروز بین فردا بین باز پس فردا بین پس در آن روز بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش را بر باد دادند.          تذکره الاولیا

دو نفر که عاشق همند اگر بگذارند کمترین شکافی میانشان بیفتد عمیق تر خواهد شد ماهی خواهد گذشت سالی خواهد شد و صده ای و دیگر بسیار دیر خواهد شد.          ژان ژیرادو

کسانیکه به آنان عشق می ورزیم از بیشترین قدرت برای آزردن ما برخوردارند.          فرانسیس بومو

عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.          شکسپیر

من از ساختمان قلب خود در شگفتم که چون سنگ مقاوم و گاهی چون شیشه بی طاقت است.طوفان های حوادث مرا تکان نمی دهند ولی از یک نسیم ملایم محبت به خود می لرزم.          نظام وفا کاشانی

خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عشق خود پاک می کند.          پائولوکوئیلو

فراموش نکنید که عشق باقی می ماند.این انسان ها هستند که عوض می شوند.          پائولوکوئیلو

اولین وظیفه ی عشق گوش دادن به معشوق است.          پل تیلیچ

تکه ای از عشق را دو انگشتی بردار خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.          افلاطون

اصالت عشق تنها یک چیز است اما هزاران نسخه ی کپی شده از آن پیدا می کنید.          روشه فوکوله

خداوند هیچ شرطی را تحمل نمی کند تنها کافیست بخواهید و گام بردارید تا همگی از آب حیات موجود در عشق او سیراب شوید.           پائولوکوئیلو

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد از این پس که جفایی نکنیم

 گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

: کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۳ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
تکیه گاه

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٠ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
به یادم باش

به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش
بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه
دلم با من بدون تو نمی سازه نمی سازه
دارم آهسته آهسته من از عشق تو می سوزم
به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش
بیا با من که من عاشق ترینم من همینم
بدون تو درخت بی زمینم من همینم
بیا با من که پابند تو باشم با تو باشم
دچار قهر و لبخند تو باشم با تو باشم
بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه
دلم با من بدون تو نمی سازه نمی سازه
دارم آهسته آهسته من از عشق تو می سوزم
به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش
منو از من بگیر و باورم کن باورم کن
غزل آواز عشقم پرپرم کن باورم کن
اگه خوبم اگه بد بدترم کن باورم کن
مرا آتش بزن خاکسترم کن باورم کن
بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه
دلم با من بدون تو نمی سازه نمی سازه
دارم آهسته آهسته من از عشق تو می سوزم
به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش .

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٦ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

از این به بعد غرورمو واسه عشقت نمی شکنم
میشم یه پارچه سنگ مثه خودت
کاری کردی که دیگه حرفاتو باور ندارم
منم به عشق میخندمو روی وفا پا میزارم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٠ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

توی دنیا دو تا نابینا می‌شناسم :

          یکی تو که هیچ موقع عشقم رو ندیدی .....

                       یکی من که کسی رو جز تو ندیدم .....

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

برو برو که خسته ام از شکستنم
من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم ز بام تو
بیزارم از نامت به لب آوردنم
آ........ه
یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی و تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی وتو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو
ستاره ها رو شمردم نیومدی و نمردم
بیا که جون نسپردم
بیا که جون نسپردم
میون گریه دویدم حباب اشکو دریدم
ندیدمت که ندیدم
ندیدمت که ندیدم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
به تو گفتم

به تو گفتم منو عاشق نکن دیونه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
به تو گفتم نگفتم
به تو گفتم نگفتم
خطر کردی نترسیدی منو دل داده کردی
تو کردی هرچه با این ساکت افتاده کردی
 دیگه از کوچه ی من راه برگشتن نداری
منم دوستو منم دشمن کسی جز من نداری
به تو گفتم نگفتم
به تو گفتم نگفتم
نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمیفهمه خطر این مرغ بی دل
قفس میشکنه میره تا ستاره
به تو گفتم نگفتم
به تو گفتم نگفتم
به تو گفتم اگه مستم کنی کثل پرنده
دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده
چنان دل سوخته میزنم به اسمت زیر آواز که
آوازه ی من راه فرارت رو ببنده
به تو گفتم نگفتم
به تو گفتم نگفتم

تقدیم به .....





+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٩ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

زندگی یک آواز است ، آن را بخوان زندگی یک بازی است ، آن را بازی کن زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن زندگی یک رؤیا است ، به آن واقعیت ببخش زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن زندگی یک عشق است ، از آن لذت ببر !


****



زندگیم تویی. لحظه های حضورت رو ازم دریغ نکن. به اندازه همه ثانیه های حضورت، بهت نیاز دارم. کنارم بمون، تا زنده بمونم. با من باش، تا دووم بیارم. مراقب چشمات باش، تا امیدوار بمونم. مراقب قلبت باش، تا زنده بمونم. مراقبم باش، تا کنارت بمونم. گفتم، هزار بار دیگه هم میگم: دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. . . تا هر زمان که زنده باشم


+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٧ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٧ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٧ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

مراقب اندیشه های خود باشید که به گفتار شما تبدیل میشود

مراقب گفتار خود باشید که به کردار شما تبدیل می شود

مراقب کردار خود باشید که به عادت شما تبدیل می شود

مراقب عادت خود باشید که به شخصیت شما تبدیل می شود

مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما را می سازد

پس این خود نوشت است که آینده ما را میسازد نه سرنوشت !
خدا با ماست

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
زندگی یه بازیه

زندگی یه بازیه

زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه
ابر گریونه دلم چشمه خونِ دلم
نمیتونم دلم رو راضی کنم
این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه
سر من بی‌سایه‌بون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو گلوم یه گوله درد
نه بهاری نه گـلی پاییزه پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه
سر من بی سایه‌بون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو گلوم یه گوله درد
نه بهاری نه گـلی پاییزه پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی‌‌سایه‌بونه دلم یه پارچه خونه
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی‌سایه‌بونه دلم یه پارچه خونه

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٩ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

بودنت را به بازی گرفته ام.این است بهانه ای برای نوشته هایم!

دوستت دارم!

چشم هایم را می گشایم...نه!...مطمئن هستم. صدایی خواب را از چشمانم ربود.شاید هم نوازش یا بوسه ای. هرچه بود خوب بود ، خیلی هم خوب بود. میدانی چرا؟

کابوس بدی می دیدم. اصلا هم به این فکر نبودم که موقعی از خواب بیدار خواهم شد. پیش خودمان بماند ، آنقدر ترسیده بودم که چشمانم خیس خیس شده بود.

روزهایی به یادم می آید که خودم را به خواب می زدم تا مرا نگاه کند. می دانستم او از اینکه در بیداری چشم در چشم من بدوزد، خجالت می کشید. همینکه می دید چشمانم روی هم رفتند آرام میگفت : ......

جوابی نمی دادم و او مطمئن می شد که به خواب رفته ام. حتی گاهی آنقدر صورتش را به صورتم نزدیک می کرد که حرارت نفسش را می فهمیدم ، آنگاه نوازشم می کرد و باز هم چیزی در گوشم زمزمه می کرد. (دوستت دارم؟ )

اما این بار فرق می کرد. هم بوسه هم نوازش و هم صدا!

این بار بیدار شده بودم. نمی دانم! شاید این بار بیدار شده بودم.

این بار هم اصلا به این فکر نبودم که شاید این خوشی ، خوابی دیگر باشد و دوباره باز به ضیافت کابوسی بیدار شوم!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
رهائی

رهائی

کفتر کشته پروندن نداره
رو خاک و خون آب کشوندن نداره

کفتر کشته پروندن نداره
کتاب کهنه ، که خوندن نداره

داره از تنهایی گریم میگیره
توی این شهر دیگه موندن نداره

کی میشه که من و تو
ما بشیم و رها بشیم

مرغ پر بسنه که کشتن نداره
وقتی کشنی دیگه گفتن نداره

از یه دریچه ی تاریک و سیاه
پایه پیر و خسته دیدن نداره

اگه تو باغچه فقط یه گل باشه
گل اون باغچه که چیدن نداره

هر درختی که یه روزی پیر میشه
اونو از ریشه سوزوندن نداره

کی میشه که من و تو
ما بشیم و رها بشیم

فصل مردن واسه من کی میرسه
وقته پرواز من از این قفسه

از منِ در به در اینجا چی میخواد ؟
بگیرید اگر که مقصد نفسه

شعر من حرفه قشنگ رفتنه
حرفه حق تا دنیا دنیاس گفتنه

کی میشه که من و تو
ما بشیم و رها بشیم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
شهر غم

شهر غم

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر جی شبه سیاه تره
زندگی زندون سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
چی می شى اون دستای کوچیک و کرم
رو سرم ىست نوازش می کشید
بستر تنهایی و سرد منو
بوسه کرمی به اتش میکشید
جی میشى تو خونه کوجیک من
غنجه های کل غم وا نمی شد
جی میشد هیجکسی تنهام نمی زاشت
جز خدا هیجکسی تنها نمی شد

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بند های من و توست ، اگر کلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست ، اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست ، اگر کلمه دوستت دارم پایان دهنده جدایی هاست ، اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست ، اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست ، پس با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم.

 سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی

 دلخسته از امروز و فردای بهارم چیزی شبیه باد و باران کوله بارم باران نمی بارد ولی امشب به جای یک آسمان بی تو نشستن گریه دارم در دفتر بی سرنوشتیهای دنیا من چکنویس برگهای روزگارم شیرین تویی. فرهاد باشم یا نباشم یک بیستون سرد و خالی درد دارم

 شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر ... فریاد

 چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه

 به جرم اینکه خیلی ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حکم چشمانت ابد بود/ برای مرگ هم آماده بودم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٤ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


 عاشقت خواهم ماند..............بی آنکه بدانی. دوستت خواهم داشت ................بی آنکه بگویم . درد دل خواهم گفت............بی هیچ کلامی . گوش خواهم داد ....................بی هیچ سخنی . در آغوشت خواهم گریست.......بی آنکه حس کنی . در تو ذوب خواهم شد ...........بی هیچ حرارتی . این گونه شاید احساسم نمیرد

 آسمان را بنگر و به سکوت پر رمز و رازش بیاندیش ستاره ی خود را در آسمان زندگیت پیدا کن و به سمت آن ستاره حرکت کن. نگران راه مباش، آنکه ستاره را برای تو آفرید راه رسیدن به آن را نیز نشانت خواهد داد.

 اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بند های من و توست ، اگر کلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست ، اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست ، اگر کلمه دوستت دارم پایان دهنده جدایی هاست ، اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست ، اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست ، پس با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم.

 سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٤ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.

 نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچک چشمانی شویم که عمقی ندارد با اینکه می دانیم روزی بسته خواهد شد اما آسمان کی بسته خواهد شد

گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمی‌آید، مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوش نمی‌آید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمی‌آید، دلی پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زیر پا بردن خدا را خوش نمی‌آید...

بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان...

 یک قطره اشک مى اندازم تو دریا - تا زمانى که پیداش کنى دوستت دارم. - اگه پیدا کردی اون وقت تو رو فراموش می کنم

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است "ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! " ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود ...

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

...لف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 

 

"عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی ، پائعاشق نشدی وگرنه می فهمیدی ، پائیز بهاریست که عاشق شده است ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... سرد است که با درد موافق شده است"

      

 

 

 

              

 

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
دوستت دارم
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


همه میدونن دوست دارم 
میبینن که با همیم میدونن
مثه دوتا کفتر تو هوا بخدا واسه هم پر میزنیم
من که امروزبه چشت خیلی عزیزم
مثه اشک از چشه تو فردا نریزم
عزیزم دوری نمیخوام تو رو اینجوری نمیخوام
بخدا دوست دارم بخدا دوست دارم بخدا دوست دارم
ای عزیز مهربونم
جون تو بسته به جونم
من واسه تو زنده هستم
تو رو از جون میپرستم

 

تقدیم به ....

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
تو را گم می کنم

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۳ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
رمیده

رمیده

نمیدانم چه میخواهم خدایا ، به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته ی من ، چه افسرده است این قلب پر سوز ، چه افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم ،به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها ، به بیمار دل خود میدهم گوش، به بیمار دل خود میدهم گوش

گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند ، به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند ،مرا دیوانه ای بدنام گفتند

گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،به دامانم دوصد پیرایه بستند

یا خدااا آااااااااااه

دل من ای دل دیوانه ی من ، که میسوزی از ای بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها

گریزانم از این مردم که با من ، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،به دامانم دوصد پیرایه بستند

به دامانم دوصد پیرایه بستند

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه
 این قدر خاطر داریم که گویی قد یک قرن
گلو میسوزه از عشقت عشقی که مثه زهره
 ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره
درسته با منی اما با این بودن میازارم
تو که حتی با چشماتم نمی گی دوست دارم
اگه گفتی دوست دارم فقط بازیه لبهات بود
 و گرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات
هر چی عشقه تو دنیا من میخواستم مال ما شه
اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه
فکر میکردم با یه بوسه با تو هم خوه میمونم
نمیدونستم نمیشه آخر بی تو نمی تونم
گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشمام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آه
زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباه
ساده لوح کنار گله ی احساس چه رسمی داره این گله
سر چنگال گرگ دعواست
تو انقدر خواستنی هستی که گله نمیفهمه
اگه لبخند لب داری دلت از سنگ و بی رحمه
ببخش اگه خوبم که این عشق کینه ی تو رو رو کرد
نفرین به دل ساده که به چنگال تو خون کرد
 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کاش ...

کاش که عشق و عاشقی ، جوون و پیر سرش می شد
اونی که خیلی دوسش دارم ، اسیر سرش می شد
کاش دلی که نمی دونم چرا قسمتم شده
آدم پر از حیا و سر به زیر سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش که بلا سرش می شد
معنی واژه ی تلخ مبتلا سرش می شد
اونی که همش منه ، دوست نداره تا ما باشیم
واژه ی رسمیو سنگین شما سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش کمی شب سرش می شد
عاشقی با احترام و با ادب سرش می شد
عمریه تو حسرت گرمی دستاشمی سوزم
اونی که منو سوزونده کاش که تب سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش آرزو سرش می شد
معنی جمله ی ناز تو بگو سرش می شد
حرفامو که می دونم ، بخوام ، نخوام گوش نمی ده
لااقل کاش تو قصه ، گفتگو سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش گل یاس سرش می شد
صفری که هدیه ی اونه تو کلاس سرش می شد
کاش یه لحظه خودشو فقط به جای من می ذاشت
شوق درد عاشقای بی حواس سرش می شد
اونی که عاشقشم ، کاش آسمون سرش می شد
جز دو رنگی ، یه کم از رنگین کمون سرش می شد
عمریه بهش می گم دیوونتم ، سکوتو هیچ
نه که عاشقم بشه ، کاش که جنون سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش که وفا سرش می شد
شمع و پروانه و فانوس و خدا سرش می شد
نمی خوام تمام حرفا رو بفهمه لااقل
کاش خود دوست دارم ، جدا جدا سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش می میرم سرش می شد
واس خاطر تو ماهو می گیرم سرش می شد
یه جوری زمزمه می کنه که از پیشش برم
لااقل کاش نمی شه ، کاش نمی رم سرش می شد
ایکاش اون فقط یه کم در به دری سرش می شد
اینکه می میره دل از بی خبری سرش می شد
کاش همه رنگایی که خودش می خواد و نمی دید
یه کمی رمگ من خکستری سرش می شد
اونی که عاشقشم ، کاش که سفر سرش می شد
رفتن و هجرت و کوچ و بال و پر سرش می شد
نه دوسم داره ، نه می گه دوستت نداشته باشمش
کاش یه بار منم به همراهت ببر ، سرش می شد
اونی که عاشقشم کاش که جواب سرش می شد
میون هر کی که داره ، انتخاب سرش می شد
کاش جای خیلی چیزا که بلده فقط یه کم
عشق این عاشقو بی حد و حساب سرش می شد
کاش یه کم... منو نگا کن ، تو وفا سرت می شد ؟
شمع و پروانه و فانوس و خدا سرت می شه ؟
من خودم یه وقتا دیدم نگران من می شی
ترس وکهکشان و گیتار و دعا سرت می شه ؟
ببینم قایم نکن خیلی چیزا سرت می شه
بدی و زشتی قلب آدما سرت می شه
واسه ی همینه که خوب داری بازی می کنی
که همین حرفایی که زدم کجا سرت می شه
تو تمام دردامو سرت می شه ، سرت می شه
نه که حالا ، از اون اول همیشه سرت می شه
می دونی عاشقتم ، دلت برام شور می زنه
ولی بیشتر از می خوامش ، نمی شه سرت میشه
من می رم ، حرفای من یه روزی باورت می شه
شعر من کلید قفل زرد دفترت می شه
اما هر چی که شدی ، رسیدی به هر جا بدون
گفته بودم تو قد فرشته ها سرت می شه
من که هر چیزی نوشتم از تو باز سرم نشد
اینکه شاید نباشم پیش تو باورم نشد
فکرامو کرده بودم خواستم همین حالا برم
نذارش پای دروغ ، آره نشد برم ، نشد

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
نمی ذارم

نمی ذارم تو رو از من بگیرن
حتی تو عالم عکس و نقاشی
روی پیشونی سر نوشتته
تو باید فقط مال خودم باشی
نمی ذارم که تو رو بدزدنت
جای تو فقط روی چشمای منه
توی فال من فقط اسم تو
کسی که چشاش مث تو روشنه
نمی ذارم اینهمه خاطرمون
پنهونی کنج یه خورجین بمونه
قسمت طالع تو سفر بشه
واسه من یه درد سنگین بمونه
نمی ذارم اونا که کم عاشقن
من و از خیال تو جدام کنن
نمی ذارم تو بری که آدما
همشون با سرزنش ، نگام کنن
نمی ذارم توی خلوتت کسی
بیاد و با شادی با تو دس بده
اون باید لذت این دس دادنو
به من و خاطره ی تو پس بده
نمی ذارم کسی جز خودم یه روز
با تو و با رویاهات کنار بیاد
تازه از تولد تو حق داره
توی هر پس کوچه ای بهار بیاد
نمی ذارم که نوازش کسی
شب ناز مژه هاتو خواب کنه
نمی ذارم خونه ی آرزمو
کسی با اومدنش ، خراب کنه
نمی ذارم یه غریبه با نگاش
پادشاه دل بی ریات بشه
من می خوام خودم پرستشت کنم
نمی ذارم که کسی خدات بشه
نمی ذارم به بهونه ی کسی
عشق و دنیای منو یادت بره
تو یه عمره ، دیگه ، زیبای منی
با یه دنیا اعتماد و خاطره
نمی ذارم تو رو صیدت بکنن
نمی ذارم که تو از پیشم بری
ولی توی سرنوشتم ، می بینم
تو نمی مونی پیشم ، مسافری
نمی ذارم جای من کسی شبا
بالای سرت لالایی بخونه
نمی ذارم دلی که مال منه
پیش بیگانه امانت بمونه
ا ین نذاشتن چه قدر خوبه ، ولی
آخه من که اختیاری ندارم
تصمیما رو همیشه تو می گیری
من چه جوری می تونم که نذارم
تازگی خیلی سفارش می کنی
می گی کم کم دیگه وقت رفتنه
زیبا جون تو می خوای از پیشم بری ؟
از تو این قدر فقط سهم منه ؟
ترس رفتنت دیوونم می کنه
ولی این دیوونه که کاره ای نیست
زیبا چش به رات می مونم همیشه
تنها دل خوشیم اینه ، چاره ای نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
                                                                      زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

دیرگاهی است در این تنهایی         رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند        لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی    در و دیوار بهم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین       نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس ادمها        سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشهء پژمرده هوا          هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب    در به روی من وغم می بندد

میکنم هر چه تلاش        او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز          شب ز راه آمد و با دود اندود

طرحهای که فکندم در شب         روز پیدا شد و با پنبه زدود

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
عروسک

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظهء شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شدروی دریا خونه ساخت

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
من از تو بیزارم
من از عدالت تو بیزارم
چنان شکنجه می دهی شب را
که در قساوت تو می مانم
تو از تبار آیینه ها هستی
تو از نژاد فاصله ها هستی
چنان عبور می کنی و می گذری
که چون شتاب ثانیه ها هستی.
تو بذل می کنی بی پروا
مرا می دهی به سادگی بر باد
چنان گشاده دستی تو
که از سخاوت تو بیزارم
من از درد خود گریزانم
نگاه تو را نمی یابم
چنان سر به تو کرده ایی در خویش
که از نجابت تو بیزارم.
تو در عبور لحظه ها هستی
تو در شکست من رها هستی
چنان شکستی آیینه ی مرا
که از شهامت تو بیزارم.
تو چون غروب می مانی
تو از سکوت می آیی
چنان دور می شوی از من
که در صداقت تو می مانم.
...
تو رنگ پاییزی
من از تو می بازم
برای تو می گویم
من از تو بیزارم.
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۸ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من می بازم
اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام
بی خیال غربت و غم چشم براه نور فردام
مثل آسمون تنهام امیدش چند تا ستارست
دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست
سر انگشت تو یعنی قصهء خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهت
روشنه شبای تارم با خیال روی ماهت
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
تو که نیستی قلب عاشق بی قراره
آرزوی تو رو داشتن باز تو رو یادم می یاره
تو بدون که بی تو هرگز شب من سحر نمی شه
جز تو چشمام واسه هیچکس نمی باره تر نمی شه
هنوزم حس نیازت از تو قلب من نرفته
کاش بدونی کاش بدونی زندگی بی تو چه سخته
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٤ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
ای دوست بیا که به هم یار شویم

دلواپس هم کشته و بیمار شویم

با من بگو از انچه که در سر داری

شاید بشود محرم اسرار شویم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٤ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

پشت سرت نگاه نکن بزار نگات یادم بره
برو پشیمون نمیشی
این دفعه بار آخره
پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم
حتی اگه گریه کنم ظل بزنم نگات کنم
ما رو نساختن واسه هم
تو قسمت من نبودی
بزار که از یادت بره
یه روزی عاشقم بودی
جاده صدامون میزنه
خوب میدونی مسافری
من از یه راه تو از یه راه
هر دوتامون باید بریم
 
جاده پر از غربت و غم
خیسه عبور گریه راه
توشه راهمون فقط
هق هق تلخ بی صدا
طناب سرنوشت من
به پای تو گره نخورد
قلب تو رو دست خدا
به عشق دیگری سپرد
ما مثه خورشیدیمو ماه
قسمت نمیشیم خوب من
طولوع روشن نگات فقط میشه غروب من
پشت سرت نگاه نکن حتی اگه صدات کنم

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

قصه گل و تگرگه
ترس بی زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من
همیشه میون قاب
خالیه درهای بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح تاندام تو داره زنده میشه
جون میگیره
پا توی اتاق میذاره
کاش میشد صدای پاهات
بپیچه توو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتابگردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
 غنچه سفید مریم با نوازش تو وا شه
کاش میشد اما نمیشه
نمیشه بای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون
گلای مریم بذاره
کاش میشد اما نمیشه
این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود
کاش میشد
دیگه برگشتن نداره

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۱ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز وپی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشتفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرکبارم را

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
در قفس را باز می کنم پرنده ی کوچک من برو. از همان روز نخست مرا نخواستی. دلم تا همیشه پر و بال زدنهای معصومانه ات , برای اثبات عشق دروغینت , را به یاد خواهد داشت.
نازنینم مرا ببخش که گمان کردم دلت با من است.~~~~~~~> پرنده ی من برو.

تقدیم به تو که هیچگاه مرا نخواستی.
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
هرشب میان خلسه ای از اشک یادت میکنم
دارم به جای خالیت ای یار عادت میکنم
وقت عبور عشق توازدیدگان خیس من
دستی به سینه میزنم عرض ارادت میکنم
تصویرسبز عشق را بروی چشمم مینهم
درمسجداحساس خودبا غم عبادت میکنم
دست سیاه سرنوشت اینده را از من گرفت
دارم به جای خالیت ای یارعادت میکنم
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
خدانگهدار ... خدانگهدار ...
خدانگهدار ... خدانگهدار ...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
گریه نخواهم کرد
من گریه نخواهم کرد

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

من گریه نخواهم کرد
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد :
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز
افسوس نخواهم خورد
من یادگرفتم عشق
بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم
سر مشق کنم امروز
لیکن به دل شادم
نیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم....
__________________
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه

کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه

واسه دل شکستگیم بود

آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چی


خدا نخواسته
من تو آغوش
تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو
بودن با تو

دو نیاز زندگیشه

پرم از ترانه ی تو
گر چه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم

اونا دستمو میگیرن
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه

تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه
بکشم پر به خیالت
برسم به لونه تو

بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم

اگه میشد واسه گریه

رو شونت سر میگذاشتم
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
باور نکردی

گفتم ای خوبم به فریادم برس
افتاده ام از پا ولی باور نکردی
گفتم از نا مهربان بودن پشیمان می شوی فردا ولی باور نکردی
گفتم از نا باوری مردم بیا و باورم کن
کم کن آزارم که می مانی تک و تنها ولی باور نکردی
اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی
سوختن ها را تماشا کردی و پرپر زدنها را ولی باور نکردی
اشک من را دیدی و......باور نکردی
من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من
گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا ولی باور نکردی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٤ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

ای عشق بی بهونه
ای حرف عاشقونه
برای تو میمیرم
بذار دنیا بدونه
ای لاله بهاری
تو عشق موندگاری
منو بچین از غصه
هر لحظه بیقراری
دلم فقط تو رو میخواد
دلم فقط تو رو میخواد
ای کاش که مال من بشی
دلم فقط تو رو میخواد
از شب نمیهراسم
اگه رویا تو باشی
میرم به جنگ دنیا
اگه از من جدا شی

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بی وفا
بعدا از این دیگر نیایم ای بی وفا حتی به خوابت
میشوی تنهای تنها می دهم این سان عذابت
میروی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که میدانم هم آغوشی
کاش از اول من به حالت ای بی وفا پی برده بودم
تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم
راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا
ترک جانم کرده ای جانا چرا؟
بی وفای بی وفای بی وفا




+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٧ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
ای فروغ مهربانیها فراموشم مکن ازشراب تلخ تنهایی قدح نوشم مکن

یابمان درپیش یارت یا که ای خورشید عشق هرکجاخواهی برواما فراموشم مکن

چوبستی دربه روی من به کوی صبر روکردم

چودرمانم نبخشیدی به درد خویش خوکردم

چرا رو در تو آرم من که خودرا گم کنم درتو

به خود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر

من اینها هر دو با آیینه دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیرتو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود هر شب با خیالت خلوت ما را

ولی من بازپنهانی تراهم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می درسبوکردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٧ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
تکه تکه های روح خیسم را

زیر پای این کوچه باید آب بکشم

باید این حقیقت تلخ

این همه فاصله را

آب بکشم

صبر کن خنده ها یت را از تو خواهم گرفت اما

قبل از آن شکوفه هایش را

باید آب بکشم

من از نان تو نمی خورم هرگز

اصالت دانه دانه اش را

باید اول آب بکشم

من قدم های مرطوب زمین

دست های دیوار زندگی را هم

باید آب بکشم

حرف هایم که از گوش تو گذشته اند

حرف هایت که بر ذهن من نشسته اند

را باید آب بکشم

تازه فهمیده ام

خدا و پرستشت را هم ...

من برای اشک های غریب و غمگینم

شانه می خواهم اما

باید اول شانه ات را

آب بکشم

می دانم کلمه های از تو گفتن را هم ...

من درد را ...

عصیان این نگاه را هم ...

از من نرنج اما ...

گاهی مسلمانی ام را هم ...
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٧ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
بجز تسلیم ما را چاره ای نیست
بهر کس هرچه لایق بود دادند
به عاشق طعنه کم زن مرد عاقل
که من را عاشق و دیوانه زادند
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٤ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
دلخوش به سکوتم

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
عاشقم من


عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افق‌ها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

ترسم این نیست که هر ثانیه دل را شکنی

دل بـه دستت بدهـم لـیــک بـه پایت فکنی

ترسـم ایـن است کـه گـر روز جدایی برسد

تــو بـجـویی و دگـــر هیچ نیابی چـــو منی

سید امير حسين مولانا 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۸ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٧ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کلبه متروکه



هیچ کس اینجا نیست
ظاهر از دور خوش است
...کلبه عشق چه متروکه شده است
سابقاً صاحب داشت
روزگاری رخ اش از هفت جهان زیباتر
...کلبه کهنه عشق
کلبه ای بود پر از مهر و وفا
یکه و بی همتا
کلبه ای در قدح آبی و مواج خدا
...روی یک صخره به مانند جزیره در آب
مدتی هست کسی نیست در آن
صاحبش قدر ندانست و برفت
قایقی ساخت ز الوار در و دیوارش
رفت تا بلکه بیاید یک روز
...خانه ای نو که شود صاحب آن
بس که باران بر سرش باریده است/باد و طوفانی که بر خود دیده است/بس که خاک عشق خود را خورده است/کلبه اکنون رو به ویرانی نهاد
صاحبش نیست که سازد آن را بار دگر
دست تقدیر اگر یاور این کلبه شود
صاحبش بازآید از سفر دور به همراه دو کشتی الوار
...که بسازد از نو کلبه ویران شده را


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بخیالم که تو دنیا


بخیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدای
من هنوزم نگرانم گه تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام که بیار بمونی
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگیم مو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره باتو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم گه تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام که بیار بمونی
بد و خوبمون یکی دست تو تو دست من بود
خواهش هم نفسم با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه دردم هم صدا تر از همیشه
دوتا هم خون قدیمی از یه خاکیمو یه ریشه
من هنوزم نگرانم گه تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام که بیار بمونی

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٥ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
خیلی سخته
خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوستت داشته

بگی که دوسش نداری !

خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز نتونستی
دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !

خیلی سخته وقتی بهش گفتی،روح خسته ی خودت رو آروم کنی !


خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده

بگیری ! اما مجبوری ! ...

خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون

ازت دل بکنه ...


درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت

اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که

اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری ...

خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش

بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !


خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور که

یکی دیگه دل تو رو شکست !؟

حالا که خودت هم توی این دور گردن جای کسی اومدی که یه روز

دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می

فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو

دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !


حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا

می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره !


اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟



دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل

شکسته رو کی باید بده !منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش

شکسته؟

اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد

میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟ اما نه ! تو بی تفاوت

نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما

نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور

بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...


من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن

دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!؟


حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب

فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش

نخواهم کرد ... !؟!!


تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که

به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل

خواهم داشت !! ....


اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از

صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک

می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را

آموخته ام ....
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
یکی را دوست می دارم

 یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم ،شاید بخواند از نگاه من ، که او را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند ‹ و ا ی › به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست می دارم ولی افسوس ، او گل را به زلف کودکی آویخت ، تا او را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست می دارم ولی ناگه ، ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید من به خاکستر نشینی ، عادت دیرینه دارم سینه مالا مال درد ، اما دلی

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
من نميگم

نمیگم که رو زمین عاشقترینم

نمیگم برای تو من بهترینم

نمیگم که ثروت دنیا رو دارم

نمیگم که قدرت خدا رو دارم

نمیگم که خورشید وماه برات میارم

نمیگم ستاره تو شبات میارم

نمیگم قصری از طلا می سازم

نمیگم پلی ازلاله ها می سازم

نمیگم با بودنم غم دیگه مرده

نمیگم خدا تو رو به من سپرده

 

من ميگم

من میگم معنی عشق من تو هستی

من میگم تنها امید من تو هستی

من میگم یک قلب پاک و ساده دارم

من میگم برای تو هر چی که دارم

من میگم مهرو وفا برات می آرم

من میگم تا جون دارم برات می سازم

من میگم با جون ودل برات می سازم

من میگم غم اگه داری با تو هستم

من میگم تنها با عشقت زنده هستم


از اشعار دوست عزیز سید امير حسين مولانا  
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم میخوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونم قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ... استاد احمد شاملو

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۸ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان

سلام دوستان عزیز

امروز می خوام یکی از خدمات تیم امین سون رو بهتون معرفی کنم

با
بزرگترین تالارگفتگو ایرانیان که فکر می کنم بیشتر تون آشنا باشین اما یه
 
اشاره  کوچیکی می کنم

تالار گفتگوی www.amin7.com همه چی داره هرچی که فکرشو بکنین

و جدیدا هم ساخت آواتار و کلیپ رو گذاشته و کلیپش کامله .

و اینجا جوابگوی این نیست که بگم تو انجمن چه چیزای دیگه ای هست چون همه

 چی داره. اگه باورتون نمیشه خودتون ببینید.



اما من می خواستم یکی دیگه از خدمات تیم رو معرفی کنم اون هم

 بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان


هست  که اونم همه چی دار


از قبیل بزرگترین گالری عکس

امیدوارم لذت ببرید

با آرزوی موفقیت برای شما عزیزان.

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٦ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
من باختــــــــــــــــــــم ...

من باختــــــــــــــــــــم ...
 من پذیرفتم شکست خویش را
 پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم
که عشق افسانه است
 این دل درد آشنا دیوانه است
 میروم شاید فراموشت کنم
 در فراموشی هم آغوشت کنم
 می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
 آرزو دارم بفهمی درد را
 تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 



+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
سلام دوستان عزیز
شما عزیزان میتونید برای به معرض دید گذاشتن هنرهای خود در بزرگترین انجمن ایرانیان اینجا کلیک کنید و از نظرات و پیشنهادات دوستانتان بهره مند شوید.
برای این کار از 2 طریق میتونید با اینجانب مسئول تاپیک تماس حاصل فرمایید.
ProActiveX@Yahoo.Com
2.با عضو شدن در سایت به
1. از طریق چت در یاهو با آیدی : پیام شخصی من تماس بگیرید.
منتظر کارهای شما عزیزان هستیم .


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٠ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
سفر کردم

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نامهربونه
بلا گردون چشمات زمین و آسمونا
میخوام برگردم اما می ترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده میترسم بری تنهام بزاری
هنوز پیش مرگتم من...
اینو از من نگیری

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

اگر با بودن من غم تودلت جون می گیره:میمیرم که تاابدقلب تو اروم بگیره.اگه بابودن من باغ تودیونه میشه:میرم امابدون دل بی تودیونه میشه


برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند . ( دکتر علی شریعتی


زندگی شاید همین باشد، یک فریب ساده و کوچک، آن هم از دست عزیزی که دنیا را جز برای او و با او نمی‌خواهی... به گمانم زندگی باید همین باشد

 
خیلی تلخه ببینی یه اهو اسیر چنگال یه شیر شده ولی تلخ تر اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمای یه اهو شده


 عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما، اگر عشق یعنی رفتن ِ با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی خواندن از چشمان او حرف های دل ، بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی


 دلم را هیچکس باور نداشت / هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ / با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیده است در این گور سرد / بودنش را هیچکس باور نکرد

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاریست من ودل ساکن کوی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من ودل بند نبود
یک گرفتار از جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یئسفی بود ولی خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بود
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

 

                  سالها بود که تنهاهوسم چشم تو بود

 

             روز پر می زدم و شب قفسم چشم تو بود

 

              از همه خلق بریدم که به چشمت برسم

 

             همه ی زندگی و کار و کَسم چشم تو بود

 

              یک نفر همدم این جان و تن خسته نشد

 

              مرهم زخمم و فریاد رَسم چشم تو بود

 

              آنکه هر روز مرا تا سر کویت می برد

 

              من نبودم به خداوند قسم چشم تو بود

 

               سر به دامان تو جان دادم ودر آخر کار

 

                باز هم بدرقه ی هر نفسم چشم تو بود

                                                                        یکی از غزلیات دکتر واعظ

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٤ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
سلام ای نازنین

سلام ای نازنین خوب و زیبا ، نمی گیری سراغی از دل ما ، نمی پرسی تو حال شاپرک ها ، نمی گویی کجایند قاصد ک ها ، چرا دیگر نمی آیی کنارم ، بگو با تو چه کردم ای نگارم ، بگو یارا چرا از من بریدی ، مگر جانا تو عشق من ندیدی ، به یاد آور شکوه لحظه ها را ، صداقت را ، وفا را ، خنده ها را ، به یاد آور صفای بی دلی را ، همان دوری و رنج و یکدلی را ، اگر مهتاب گشته همدم تو ، چرا آمد شبانگاهان غم تو ، چرا و صد چرا ای نازنینم ، بدان تا بودم و هستم هم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۳٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
جملات زیبا

سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورت رو از دست بدی . ولی موتظب باش به خاطر غرورت کسی رو از دست ندی

***

هیچ کس لیاقت اشکهای تو رو ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث ریختن اشک تو نمیشود

***

سیگار با اینکه میدونه آخرش زیرپاهات  له میشه ولی بازم تا آخرش باهات میسوزه...سیگارتم...

***

آدما برای هم مثل کتاب می مونن وقتی به انتهاش میرسن میرن سراغ یکی دیگه . یادمون باشه جلوی دیگران تند تند ورق نخوریم

***

کاش می شد عطش زمزمه یاد تو را در شط فاصله ها شست و فراموشت کرد

***

به تو به دیده احترام مینگرم و دستت را به گرمی می فشارم چرا که میان ساختن و سوختن راه دوم را برگزیدی



+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۳٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از ان دور شدی در انتظارت بماند
                                     **************

شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد اشکهایم را ندیدی چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم انقدر در ایینه مجذوب زیباییت نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
می بوسمت

یک روز می بوسمت ! یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است ، یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

روز گرسنگی سرمان را فروختیم  نان خواستیم ، خنجرمان را فروختیم  چون شمع نیم مُرده به سوسوی زیستن  پس مانده های پیکرمان را فروختیم  از ترس پیر کُش شدن ریشه ای کثیف  سر شاخهء تناورمان را فروختیم  غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص  ما کودکانه باورمان را فروختیم  در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما  پیراهن برادرمان را فروختیم  دروازه باز و بسته چه توفیر می کند؟  وقتی نگاه بر درمان را فروختیم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢۸ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کارت پستال





+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد میل عمیقی به مرگ در وجودش می دود.          پائولوکوئیلو

آنچه برای ما ذخیره می شود روش ما برای عشق ورزیدن به همنوع است.          پائولوکوئیلو

خدایا رحم کن بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را به خود حرام می کنند.          پائولوکوئیلو

عشق یگانه زبان موثر برای ترجمه ی درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.          پائولوکوئیلو

تنها شیوه ی خداوند برای مجازات این است که شخصی را که مانع یک کردار عاشقانه می شود وادار می کند آن را ادامه دهد.          پائولوکوئیلو

وقتی عاشق باشیم همیشه سعی می کنیم بهتر از آنچه هستیم بشویم.          پائولوکوئیلو

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی.          کریستوفرمارلو

هر چه بیشتر فضای شاد و مهر آمیزی در مسیر روابط خود و دیگران پدید آورید روابطی زیباتر دلپذیر تر و رضایت بخش تر خواهید داشت.          وین دایر

آنکه همنوع خود را دوست دارد همواره این حس را در خود تقوییت می کند و آنکه بد خواه همنوع خویش است پیوسته این آتش را در دل می افروزد.          کنفوسیوس

چون منصور حلاج را بردند تا بردار کشند یکی از یارانش گریان پرسید عشق چیست؟منصور لبخندی زد و گفت :امروز بین فردا بین باز پس فردا بین پس در آن روز بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش را بر باد دادند.          تذکره الاولیا

دو نفر که عاشق همند اگر بگذارند کمترین شکافی میانشان بیفتد عمیق تر خواهد شد ماهی خواهد گذشت سالی خواهد شد و صده ای و دیگر بسیار دیر خواهد شد.          ژان ژیرادو

کسانیکه به آنان عشق می ورزیم از بیشترین قدرت برای آزردن ما برخوردارند.          فرانسیس بومو

عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.          شکسپیر

من از ساختمان قلب خود در شگفتم که چون سنگ مقاوم و گاهی چون شیشه بی طاقت است.طوفان های حوادث مرا تکان نمی دهند ولی از یک نسیم ملایم محبت به خود می لرزم.          نظام وفا کاشانی

خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عشق خود پاک می کند.          پائولوکوئیلو

فراموش نکنید که عشق باقی می ماند.این انسان ها هستند که عوض می شوند.          پائولوکوئیلو

اولین وظیفه ی عشق گوش دادن به معشوق است.          پل تیلیچ

تکه ای از عشق را دو انگشتی بردار خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.          افلاطون

اصالت عشق تنها یک چیز است اما هزاران نسخه ی کپی شده از آن پیدا می کنید.          روشه فوکوله

خداوند هیچ شرطی را تحمل نمی کند تنها کافیست بخواهید و گام بردارید تا همگی از آب حیات موجود در عشق او سیراب شوید.           پائولوکوئیلو

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

از آمدنم نبود گردون را سود...وز رفتن من جاه و جلالش نفزود...وز هیچکسی نیز دوگوشم نشنود...کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟؟

                                               ******************

ای دوست میخواهی بمن دهی خانه ات را در برابر اسبم، قبایت را در برابر زین و برگم و آیینه ات را در برابر خنجرم؟؟

                                               *******************

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه ...تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمیشه...دنیا زندون شده نه عشق، نه امید نه شور...برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مرده س و گور...نه امیدی چه امیدی بخدا حیف امید...نه کلامی چه کلامی؟چیزخوبی میشه دید؟...نه سلامی چه سلامی؟همه خون تشنه هم...نه نشاطی چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم؟؟

                                              *******************

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقشون پر عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی

                                              *******************

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو . یا دل از دیده تو سیر شود بعد برو . تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند . صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

                                          


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
فریاد من

 فریاد من از داغ توست / بیهوده خاموشم مکن حالا که یادت میکنم / دیگر فراموشم نکن همرنگ دریا کن مرا / یکبار معنا کن مرا




+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
یاد گرفتم که

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
برای عشق

 برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده. برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن. برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر. برای عشق وصال کن ولی فرار نکن. برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن. برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش. برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
سفر کردم ...

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
زبان عشق

ساختۀ خدا، خواستۀ خداست» و «هر چه ساختۀ دست خداست، با همۀ نقایصش، خواستۀ دل خدا هم هست» //  التماس به خدا جرات است،اگر برآورده شود رحمت است،اگر برآورده نشود حکمت است.....التماس به مردم خفت است، اگر برآورده شود منت است ،اگر برآورده نشود ذلت است. //  به هر طریقی که دوست داری...و به هر زبانی که می خوای با خدا صحبت کن...خدا همه ی زبان ها رو میداند به ویژه زبان سکوت را . زبان قلب را . این زبان..... زبان عشق است //

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
شب بی تو

شب بی تو شب حسرت شب یلدای بیداری


شب در خود فرو رفتن شب از خویش بیزاری


شبی که ماه در خوابه همه عالم سیه پوشه


ستاره ها فرو مردن شبی بی روح و خاموشه


ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی


بجز گریه گریزی نیست از این زندون دلتنگی


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
دلم گرفـته

  


                      
                        
                        آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....
                       
                        حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه
                        تو را میگیرند...
                       
                        میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی
                       
                        صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....
                       
                        دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم
                        چگونه دلم را خالی کنم...
                       
                        میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....
                       
                        خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....
                       
                        همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و
                        دلگرفته
                       
                         نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک
                        میریزم.....
                       
                        به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی
                        شانه های
                       
                         مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....
                       
                        حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....
                       
                        کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه
                        این
                       
                        چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....
                       
                        قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار
                        شنیدن
                       
                         صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای
                        غریبی دارد....
                       
                        شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و
                        روزهایم نیز مثل شبها!
                       
                        دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم
                        کردی!
                       
                        اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند
                       
                         درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز
                        فرا گرفته است....
                       
                        فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است
                       
                        و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزمv

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
وفای عشق


 

دروفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

 

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که دربیماری هجر تو گریانم چو شمع

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

 

درمیان آب وآتش همچنان سرگرم توست

این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع

 

درشب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست

ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

 

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو درعین نقصانم چو شمع

 

کوه صبرم نرم شد چون موم دردست غمت

تا در آب و آتش عشقت گذارانم چو شمع

 

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد ازدیدارت ایوانم چو شمع

 

آتش مهر تورا حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٧ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
زندگي قشنگه اگه

زندگي قشنگه اگه با تو باشه   

مرگ قشنگه اگه براي تو باشه

دل تنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه

 من قشنگم اگه باتوباشم

 اما توهرجور باشي قشنگي


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
این منم همان غریب مانده در کویر

  این منم همان غریب مانده در کویر

یا منم همیشه از گریزنا گزیر

آن تویی زلال وپاک وساده ونجیب

آن تویی لطیف و خوب وگرم ودلپذیر

تو پرنده ای رها میان آسمان

من میان این قفس پرنده ای اسیر

این منم همیشه یک سوال بی جواب

آن تویی همیشه یک نگاه سربزیر

با من ای دو دست مهربان ،قهرچیست؟

حامل پیام درستی است این سفیر

یکشب ای نگاه سبزعشق،باز هم

دستهای پینه بسته ی مرابگیر

باخودت بیامرابه خانه ات ببر

روبه روشنای یک شکوه چشمگیر

روبه وسعتی پرازصفاوسادگی

روبه انتهای روشن همین مسیر


 


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
باور نمی کنی که

 

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته

 

باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد

 

آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم

 

نازنینم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد

 

سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده

 

کورکورانه زیستن را خوب آموختم

 

توان نوشتن ندارم

 

واژه هایم گرد و غبار گرفته من

 

باور کن که باورت کردم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
مرگ های اطلسی

 

وای ازاین دلشوره ودلواپسی

 

               ای به دریارفته پس کی میرسی؟

 

                                           کاش می دانستی اینجاسالهات

 

                              جز تو درخوابم نمی آید کسی

 

خوب می دانستم توهم مثل منی

 

                        مثل من تنهایی ودلواپسی

 

                                            هیچ می دانی که من هم خسته

 

 خسته از این روزهای بی کسی؟

 

باز با یادت فضای خانه ام

 

                       پر شده ازعطرنجیب نرگسی

 

  دارم ازیادت فراهم می کنم

 

 دفتری با برگ های اطلسی

 

ازتو ای تنهاکه مثل آفتاب

 

                        آشنا با میوه های نارسی

 

 من غریبی خسته ودرمانده ام

 

                        کی سفریاد دل من میرسی

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

بیا که بی تو بودن روزها صفا نداره

 

   شبهای مهتابی هم بی تو وفا نداره

 

بیا که بی توبودن روزهای آفتابی هم مثل شبهای تاره

 

   پنجره قلب من بی تو خورشید نداره

 

بیا که بی وجودت آسمون ابری شده

 

 چشمهای تنگ آفتاب دوباره غمگین شده

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کارت پستال

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
گفتم سلام گفتی..

گفتم سلام گفتی برو قلبم واست جا نداره

گفتم تو رو خدا نرو گفتی که فایده نداره

 

فکر نمی کردم که تو هم مثل غریبه ها بشی


 

دل تو هم سنگی بشه.. یه روز ازم جدا بشی


 

پا رو دلم گذاشتی فکر کردی که کی هستی

 

تو دل ما زیاده........ عاشق راستی راستی

 

کی گفته که اگه بری پنجره مون بسته میشه

 

دلم تو سینه میمیره... یه مرغ پر بسته میشه


 

اینجوری هام نیست بخدا بهت نمیگم که بمون


 

فقط اینو یادت باشه... که من بودم یه مهربون


 

حالا اینو خوب می دونم تو خیلی بی وفا بودی


 

قلب تو با اون یکی بود تو هم واسش خدا بودی

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد... وسعت تنهائیم را حس نکرد...

در میان خنده های تلخ من... گریه پنهانیم را حس نکرد... در

هجوم لحظه های بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس

نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پایانیم را حس نکرد


 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
می شود برگشت

می شود برگشت

 

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

 

در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

 

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

 

می شود برگشت

 

تا دبستان راه کوتاهی است

 

می شود از رد باران رفت

 

می شود با سادگی آمیخت

 

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

 

می شود کیفی فراهم کرد

 

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

 

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

 

من بهار دیگری را دوست می دارم

 

 می شود برگشت

 

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

 

می شود در سردی سرشاخه های باغ

 

جشن رویش را بیفروزیم

 

دوستی را می شود پرسید

 

چشمها را می شود آموخت

 

مهربانی کودکی تنهاست

 

مهربانی را بیاموزیم...


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی

 

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 

بانگی از دور مرا می خواند،

 

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

***

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

 

در و دیوار بهم پیوسته.

 

سایه ای لغزد اگر روی زمین

 

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

***

 

نفس آدم ها

 

سر بسر افسرده است.

 

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا


هر نشاطی مرده است.

 

***

 

دست جادویی شب

 

در به روی من و غم می بندد.

 

می کنم هر چه تلاش،

 

او به من می خندد.

 

***

 

نقش هایی که کشیدم در روز،

 

شب ز راه آمد و با دود اندود.

 

طرح هایی که فکندم در شب،

 

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

***

 

دیر گاهی است که چون من همه را

 

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 

جنبشی نیست در این خاموشی:

 

دست ها، پاها در قیر شب است.



+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
وداع

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم

وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم

چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم

در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم

نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم

یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم

خسته شدی از شعر من، زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
خیلی سخته

خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوستت داشته

 بگی که دوسش نداری !

خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز  نتونستی

 دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !

خیلی سخته وقتی بهش گفتی،روح خسته ی خودت رو آروم کنی !


خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده

 بگیری ! اما مجبوری ! ...

خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون

 ازت دل بکنه ...


درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت

 اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که

 اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری ...

خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش

 بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !


خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور که

 یکی دیگه دل تو رو شکست !؟

حالا که خودت هم توی این دور گردن جای کسی اومدی که یه روز

 دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می

 فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو

 دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !


حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا

 می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره !


اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟



دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل

 شکسته رو کی باید بده !منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش

 شکسته؟

اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد

 میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟ اما نه ! تو بی تفاوت

 نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما

 نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور

 بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...


من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن

 دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!؟


حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب

 فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش

 نخواهم کرد ... !؟!!


تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که

 به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل

 خواهم داشت !! ....


اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از

 صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک

 می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را

 آموخته ام .... 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کارت پستال
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
از روزگار دلم گرفته

از روزگار دلم گرفته
   از این تکرار دلم گرفته
   دلم می خواد گریه کنم
 بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
  رها شدن از کم و بیش
 برای در خود گم شدن
 جدا از این مردم شدن

  بهانه ی گریه می خوام
   بهانه ی فریاد زدن
 بیا تو باش ای مهربان
 بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
لب

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوعه ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی دردل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 


با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه

با خبر باش که من غرق گناهم همه شب



+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
عشق یعنی


عشق یعنی حسرت شبهای گرم

 

 عشق یعنی یاد یک رویای نرم

 

عشق یعنی یک بیابان خاطره 

 

 عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

 

عشق یعنی گفتنی با گوش کر

 

                                  عشق یعنی دیدنی با چشم کور 

 

عشق یعنی غرفه گشتن درسراب

 

 عشق یعنی حلقه های بی حساب

 

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

 

 عشق یعنی آخر خط بهشت

 

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

 

                                  عشق یعنی آبی بی انتها

 

عشق یعنی زرد تنها وغریب

 

                                 عشق یعنی سرخی ظاهرفریب

 

عشق یعنی هرچه تنها ماندنی است

 

 عشق یعنی هرچه را دل کندنی است

 

عشق یعنی یک سوال بی جواب

 

 عشق یعنی راه رفتن توی خواب

 

عشق یعنی تکیه بر بازوی باد

 

                                 عشق یعنی حسرتت پاینده باد

 

عشق یعنی خسته بودن از فریب زندگی

 

 عشق یعنی دردبردن از غم بالندگی

 

عشق ینی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

 

                            عشق یعنی هرزمان تنها شنیدن نام او...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

چه دل شکسته ام اینجا،چقدر غمگینم

چقدری بی تو عذابست هرچه می بینم

چه سخت می گذردلحظه های تنهایی

چگونه بی توبمانم ، چگونه بنشینم؟!

دراین زمانه که لبخندطرحی ازدرداست

شکسته می شودآخرسکوت سنگینم

مرا همیشه صدا می زند نمی دانم

که هست آنطرف خوابهای رنگینم؟

چرا حصار؟مگر عاشقی پریدن نیست؟

من آن عاشق دلتنگ پشت پرچینم

من ازنگاه تو آغازمی شوم هرروز

وازنگاه تو هر شب ترانه می چینم

مرابه خلوت دستان خود نمی خوانی

چه قدر خسته ام اینجا،چقدرغمگینم



+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بگو دوستم داری !

شبی پرسیدمش با بی قراری ...

 

به غیر از من کسی را دوست داری ... ؟

 

... به چشمش اشک شد از شرم جاری

 

 میان گریه هایش گفت آری ... !

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
فکر می کردم

فکر می کردم تو رو دیدن یه تولد یه طلوعه تو غروب آشنایی

ندونستم که رسیدن یه بهونست یه بهونه واسه لحظه ی جدایی

بی تو غریب غربت من با دل شکستم

با من بمون بمون با من که عاشقت منم

ندونستم نرسیده تو شروع به قصه میری

آرزوی زندگی رو میری و ازم می گیری

ندونستم که رسیدن یه بهونست واسه رفتن واسه پر پر شدن تو

واسه ویرون شدن من

بی تو غریب غربت من با دل شکستم

با من بمون بمون با من که عاشقت منم من

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
کارت پستال

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا

مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودت را کوچک کنی

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
 

خوب رویان جهان نیست وفادار دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند زگل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بودکه آن شد دلشان

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
دوستت دارم!

دوستت دارم!

 

دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم

 

بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستت

 

دارم

 

قدمهای مرا باران به سمت خانه تان آورد

 

به دستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستت

 

دارم

 

دلم شد تنگ آن روزی که می زد دست

 

معصومت

 

 

مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستت

 

دارم

 

کلاس اول عشق و دو همشاگردی عاشق

 

من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

 

نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق

 

باران را

 

به روی دفتری کاهی به زنگ دوستت دارم

 

در و دیوار این خانه پر است از شعر و

 

افسانه

 

پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستت دارم

 

***

....................................................

 

دوباره قصه ی ماه و پلنگ دوستت دارم

 

ر

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بوسه

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب


بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب , لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی


بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان


طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است


بوسه را تکرار می باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جانها از دولب
بوسه یعنی پر زدن , یعنی صعود


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
خداوندا

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو

 

و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود

 

تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم

 

سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

 

که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي

 

وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن

 

چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد

 

و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

 

تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا

 

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي

 

که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست

 

بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم

 

و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک

 

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک

 

خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار

 

و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

 

و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را

 

وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد

 

به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
سکوت . . . !

 

گفتم: تنها هستم

 

گفتي: من هم

 

گفتم: دوستت دارم

 

گفتي: من هم

 

گفتم: عاشقت هستم

 

گفتي: من هم

 

گفتم: ميخواهم با تو باشم

 

گفتي :من هم

 

گفتم تا هميشه؟

 

.........

 

سكوت كردي!!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
جدای

میخوام تو رو قصم بدم به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری

یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمی شه

فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمی شه

اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن

آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

راستی دلت میاد بری ؟ بدون من بری سفر ؟

بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر

اصلا بگو که دوس داری اینجور دوستت داشته باشم

حتی اگه دلت نخواد اسمت توی قلب منه

چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون می زنه

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
بی تو

بی   تو من   تنهای   تنها  می  شوم                رهسپار   کوی  غم ها   می شوم

می نشینم گوشه ای غمگین و سرد               با  خیالت  غرق    رویا     می شوم

آه !  سیرم  بی  تو  از   این    زندگی               خسته  از  امروز  و  فردا می شوم

تا   که   می بینم   تو   را  بی   اختیار               غرق     دریای      تمنا     می شوم

با    نگاه    ساده  ات    ای      نازنین                پای   تا   سر   غرق  رویا  می شوم

از      شرار      آن        نگاه    آتشین                باز    گرم   سوختن   ها   می شوم

بی     تو     معنای    ندارد      زندگی                با   تو    ای  عشق   معنا  می شوم

ای  شراب  شعر   و  شو ر  هر  غزل                با  تو   مثل   گل   شکوفا   می شوم

صادقانه    می  گو یم      ای     عزیز                  بی   تو   من  تنهای  تنها  می شوم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
یادمان باشد..

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

يادمان باشد از اين پس كه جفايي نكنيم

 گرچه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنی
+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
دختر و پسر جوانی...

دختر و پسر جوانی در دل شب سوار بر موتوری می رانند .

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .

دختر : یواش تر برو من می ترسم .

پسر: نه این جوری خیلی بهتره !!

دختر : خواهش می کنم من خیلی می ترسم .

پسر : باشه ولی اول باید بگی که دوسم داری !!

دختر : دوست دارم حالا میشه یواش تر بری؟

پسر : منو محکم بگیر

دختر : خوب حالا میشه یواش تر بری ؟

پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو بر داری

و روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه !!

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد .....

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید .....

در این سانحه که به علت بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ،

یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت !!

پسرک از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود .

پس بدون اینکه دخترک را مطلع کند با ترفندی

کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست

برای آخرین بار دوستت دارم رااز زبان اوبشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند !!!!

دمی می آید و باز دمی می رود .

اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی

تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
اجازه هست

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی

خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی

اجازه هست خیال کنم بازم می آی می بینمت

با اون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی

طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو

با اتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو


+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
سفره خالی
 

یاد دارم یک هوای سرد سرد

 

می گذشت ازتوی کوچه دوره گرد

 

دوره گردم کهنه قالی می خرم

 

دسته دوم جنس عالی می خرم

 

گر نداری کوزه خالی می خرم

 

کاسه وظرف و سفالی می خرم

 

اشک در چشمان بابا حلقه بست

 

عاقبت ناله زدو بغضش شکست

 

اول سال است و نان در سفره نیست

 

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟

 

بوی نان تازه هوش از تن ربود!!!

 

اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!

 

چهره اش دیدم که لک برداشته

 

دست خوش رنگش ترک برداشته

 

سوختم دیدم که بابا پیر بود

 

بد تر از این خواهرم دلگیر بود

 

مشکل ما درد نان تنها نبود

 

حتم دارم که خدا آنجا نبود!!!

 

ناگهان آواز خوب دوره گرد

 

پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

 

دوره گردم کهنه قالی می خرم

 

دسته دوم جنس عالی می خرم

 

گر نداری کوزه خالی می خرم

 

کاسه وظرف و سفالی می خرم

 

خواهرم بیرون دوید بی روسری

 

که ای آقا سفره خالی می خری ... ؟



 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()
عاشقان دیوانه اند

می دانم که بی نام تو

دفترم خالیست ...

می دانم بی نام تو

دیگر شقایق نیست ...

می دانم بی نام تو

جای خاطره ها خالیست ...

می دانم که می دانی

یادت همیشه جاریست !!!

گر بگریم گویند دیوانه است

گر بخندم گویند عاشق است

پس بگریم و بخندم تا گویند

عاشقی دیوانه است...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط الهه عشق نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ